محمد أبو زهرة ( مترجم : حسين صابرى )

46

خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى )

خيانت روا نيست و خداوند براى تو و ديگر مستضعفانى كه همراه [ و همانند ] تواند گشايش و راه چاره‌اى قرار خواهد داد » . امّا او گفت : « اى رسول خدا ( ص ) آيا مرا به ميان مشركين برمىگردانى تا به خاطر دينم مرا بكشند ؟ » آن حضرت در پاسخ فرمود : « اى ابو بصير برو كه خداوند براى تو و ديگر مستضعفانى كه چون تو و همراه تواند گشايش و راه حلّى قرار خواهد داد » . ابو بصير با آن دو روانه شد و به گرمى با آنان به گفتگو پرداخت و چنين وانمود كرد كه تسليم آنان است تا حدّى كه آن مرد عامرى به او اطمينان كرد . در اين هنگام ابو بصير به وى گفت : « اى مرد عامرى آيا اين شمشيرت تيز و برّان است ؟ » او گفت : « آرى ، اگر مىخواهى نگاه كن » . وى نيز آن را گرفت و با وانمود كردن اين كه به آزمايش آن مشغول است شمشير را بالا برد و بر سر آن مشرك فرود آورده او را به قتل رساند . در پى اين ماجرا غلام آن مرد بسرعت خود را به رسول خدا ( ص ) كه در مسجد بود رساند . پيامبر ( ص ) با مشاهدهء او به اصحاب فرمود : « اين مرد حادثهء نگران كننده‌اى ديده است » . آنگاه به او فرمود : « هاى ! تو را چه خبر است ؟ » او گفت : « آن دوست شما همراه مرا كشت » . در همين زمان كه وى به شرح ماجرا مشغول بود ، ابو بصير شمشير به دست آمد و در كنار رسول خدا ( ص ) ايستاد و آنگاه گفت : « اى رسول خدا ( ص ) تو به تعهد خود وفا كردى و هنگامى كه مرا به دست آن مردم سپردى خداوند از جانب تو حقى را كه بر تو بود ادا ساخت ، اما من به غيرت دينى خويش از پذيرش اين ابا كردم كه از دين بازداشته شوم يا بازيچهء ديگران قرار گيرم » . در اين هنگام رسول خدا ( ص ) فرمود : « مادرش ! اگر او مردانى به همراه داشت شعله افروز يك جنگ بود » . به روايت بخارى آن حضرت فرمود : « مادرش ! او اگر كسى داشت جنگ را برمى افروخت » . با اين سخن چنين به دل ابو بصير افتاد كه به ميان مشركان برگردانده خواهد